خرید بک لینک

دستهایم رنگی ست،

زنگی است، 

گلی است،

خاکیست

بی دین و بی خدا نیستم

کارگرم

دزد و اختلاس گر نیستم اما،

حق خودم را می خواهم

ظالم نیستم،

مظلومم

من میز و صندلی را می سازم 

اما تو بر آن می نشینی

با وقاحت تمام به من دستور می دهی

به شعور من توهین می کنی

و حقم را از من می گیری.

من دزد نیستم

من برگزیده نیستم

من کارگرم

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 3:23

سک سک

ای کاش در بازیهای بچگی گم شده بودیم

در جایی از زمان

بدون درد 

بدون خونریزی

ای کاش قبل از بزرگ شدن 

حق انتخاب داشتبم

که بزرگ شویم

یا رشد کنیم?

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:33

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟ از کجا، وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی، امّا، امّا گرد بام و در من بی ثمر می گردی. انتظار خبری نیست مرا نه زیاری نه ز دیّاری ، باری، برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس، برو آنجا که ترا منتظرند. قاصدک! در دل من همه کورند و کرند. دست بردار از این در وطن خویش غریب. قاصدک تجربه های همه تلخ، با دلم می گوید که دروغی تو، دروغ که فریبی تو، فریب. قاصدک! هان، ولی ... راستی آیا رفتی با باد؟ با توام، آی کجا رفتی؟ آی...! راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی، جایی؟ در اجاقی- طمع شعله نمی بندم - اندک شرری هست هنوز؟ قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند ...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:33

این روزها مردم ما حق نفس کشیدن ندارند

اما بازم هم نفس خود را می کشند تا برای آنها فریاد بزنند

چگونه است

این یا یک فداکاری احمقانه است 

یا چیزی هست که از علم من خارج است

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:33

بیشتر وقتها خرج کردن ادب و شعور برای این آدمها کارساز نیست؛

آنها بی شعوری می خواهند

آنها آنقدر احترام ندیده اند، که احترام گذاشتن به آنها را عجیب می شمارند؛

به راستی، چه بر سر آنها آمده است?

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:33

امروز کارگران با کوله ای باری از مرگ و بیماریهای ریوی به خانه باز گشتند
- بابا واسه ما چی آوردی?
-: شرمنده ام بابا، فقط گرد و خاک
-------------------------------------------------------------------------------
خوزستان گورستان نیست، این حق استانی که خود را فدای شما بی انصاف ها کرد نیست

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:33

این نسخه انگلیسی ست و فارسی آن تهیه نمی شود.   A FANTASY TALK OF ME AND SON OF MAN: Me: hi son of man him: Hi son me: Are you sad of me Him: if you are sad of yourself, No im not Me: Are you mad of me? Him: if you are mad of yourself, im not. me: why? Him: Cuz you are enough for yourself, Your pains, your regert, make you to be still human me: a huh, i got it now.Do You know me? Him: Yes son, me:Do you like me? Him: Yeah me: But im full of sins. Him: Atleast You are not arrogant like some of people, but if you changed, and you became arrogant and Did more of sins beacause of that, You will broke my heart. me: when will you come?  Him: God knows when, but just wait... me: but maybe now is late, the world is full of sins, Some people took your place and they judge with no justice and they say we are you. Him: they are so weak, they will be broke like a wing of mosquito. Beacause they are arrogant. me: but the Corruption has taken all around the world. Him: You should wait for tادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:33

آنقدر خسته ام 

که حتی نمی توانم بمیرم

فقط میخواهم آن را تصور کنم،

و پس از آن

به خوابی عمیق فرو روم

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:33

خدایا!این همه انسان دارند خودشان رابه جای تو میگذارند.پس چرا خودت رانشان نمیدهی؟!

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:33

ﻣﻴﺨﻮاﺳﺘﻢ اﺯش اﻧﺘﻘﺎﻡ ﺑﮕﻴﺮﻡ, ﭼﺎﻗﻮ ﺭﻭ اﺯ ﺗﻮﻱ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺑﺮﺩاﺷﺘم و ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺘﺶ, ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺷﺪﻡ, ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺷﺪﻡ, ﻧﺰﺩﻳﻜﺘﺮ, اﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ, ﺧﺪاﻳﺎﻣﻦ اﻳﻦ ﺁﺩﻣﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩاﺭﻡ? ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﻛﺎر ﺩﺭﺳﺘﻳﻪ? ﭼﻧﺪ ﻗﺪﻡ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ اﻳﻨﻜﻪ ﺑﻪ ﺩﺭ اﺗﺎﻕ ﺑﺮﺳﻢ, ﺧﺪا ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﺩﺭﺩ ﺗﻮ ﭼﻴﻪ? ﮔﻔﺘﻢ ﺩﺭﺩﻡ ﺑﻲ ﺗﻮﺟﻬﻴﻪ, ﺑﻲ ﻣﺴﻮﻟﻴﺘﻴﻪ, ﺑﻲ ﻓﻜﺮﻳﻪ. ﺧﺪا ﮔﻔﺖ: ﻓﻜﺮ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ اﻭﻥ ﺑﻪ ﺑﻴﻔﻜﺮﻳﺎﺵ ﻓﻜﺮ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﻪ? ﮔﻔﺘﻢ: ﺗﻮ ﭼﻲ ﻓﻜﺮ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ? ﮔﻔﺖ: ﻓﻜﺮ ﻣﻲ ﻛﻨه و ﺩﺭﺩ ﻣﻲ ﻛﺸﻪ, ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﭼﺮا? ﮔﻔﺘﻢ ﭼﺮا? ﮔﻔﺖ ﭼﻮﻥ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩاﺭﻩ, ﻣﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﻭ ﻓﻘﻄ ﺳﺎﺧﺘﻢ, اﻣﺎ اﻳﻦ ﺗﻮﻳﻲ ﻛﻪ ﻛﺎﻣﻠﺶ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ. ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﻟﻴﻠﺸﻮ ﭘﺮﺳﻴﺪﻱ?  ﮔﻔﺘﻢ: ﺭاﺳﺘﺸﻮ ﻧﻤﻴﮕﻪ. ﮔﻔﺖ: ﻋﻤﺪﻱ ﻧﻴﺴﺖ, ﻣﻴﺘﺮﺳﻪ ﻧﺎﺭاﺣﺖ ﺑﺸﻲ. ﺿﻌﻴﻒه, اﻣﺎ ﻧﻤﻴﺨﻮاﺩ ﺭﻭ ﻛﻨﻪ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﻳﻪ ﻣﺮﺩ ﻗﻮی ﻣﻳﺨﻮاﻱ, ﺑﻪ ﺗﻮ ﻳﻪ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﻴﮕﻪ, و ﻣﻴﻔﻬﻤﻪ اﻳﻨﻂﻮر ﺑﻬﺶ اﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ. ﮔﻔﺘم: اﻻﻥ ﻫﻢ ﺿﻌﻴﻔﻪ? ﮔﻔﺖ ﻧﻪ, ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻲﻗﻮﻳﻪ اﻭﻥ ﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﺵ ﺷﺪﻩ, ﻳﻪ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ ﺑﻬﺖ ﻣﻴﺪم. ﮔﻔﺘﻢ: ﭼﻪ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩﻱ? ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﻦ, ﭼﺎﻗﻮ ﺭﻭ ﺑﻨﺪاﺯ, ﺁﺭﻭﻡ ﺑﺮﻭ ﺑﺸﻴﻦ ﭘﻴﺸﺶ,ﺩﺳﺘﺘﻮﺑﺬاﺭ ﺭﻭ ﻛﻤﺮﺵ,ﺳﺮﺗﻮ ﺑﺬاﺭ ﺭﻭ ﺷﻮﻧﻪ ش و ﺣﻘﻴﻘﺘﻮ اﺯﺵ ﺑﭙﺮﺱ, ﺟﻮاﺏ ﻛﻪ ﺩاﺩ, ﺑﺎﻫﻢ ﺑﻪ ﻳﻪ ﺭاﻩ ﺣﻞ ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻴﺪ, ﺩﺭﺳﺘﺶ ﻛﻨﻴﺪ, ﺧﺪاﻳﻌﻨﻲ ﭼﺎﻗﻮ ﺭﻭ ﺑﻨﺪاﺯﻡ ? ﺑﻨﺪاﺯ ﺑﻪ ﺟﺎﺵ ﻳﻪ ﮔﻞ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﮕﻴادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:33

صفحه بندی